یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه ای خفته، شوریده ای که در آن سفر همراه ما بود نعره ای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت. چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود گفت بلبلان را دیدم که بنالش در آمده بودند از درخت و کبکان از کوه و غوکان در آب و بهایم از بیشه. اندیشه کردم که مروّت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته.

دوش مرغي به صبح ميناليد               عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
يكي از دوستان مخلص را                  همي آواز من رسيد به گوش
گفت: گمان نميكردم كه تو را              بانگ مرغي چنين كند مدهوش
گفتم اين رسم آدميت نيست             مرغ تسبيح گوي و ما خاموش

حکایتی از گلستان سعدی  

 

پ.ن: پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد مصطفی (ص): «ما مِن ساعَةٍ تَمُرُّ بِابن آدَمَ لَم یُذکَر اللهُ فیها إلّا حَسِرَ عَلَیها یَومَ القیامَةِ» هر لحظه ای که بر فرزند آدم بگذرد و او به یاد خدا نباشد روز قیامت حسرتش را خواهد خورد.